خلاصه داستان موشی که ببر شد

نوشته : زهره پریرخ

داستان مربوط به موشی کوچکی است که در خانه خاله پیر زن زندگی می کرد. خاله پیر زن هم چون تنها زندگی می کرد ، موش کوچولو را دوست و به او غذا می داد تا یک روز یک گربه به موش حمله می کند و او می ترسد و در سوراخی پنهان می شود. خاله پیر زن دعا می کند که کاش موش کوچولو به گربه تبدیل شود تا دیگر این اتفاق نیفتد همان لحظه موش تبدیل به گربه می شود و این بار سگ دهکده به او حمله می کند و باز پیر زن دعا می کند که سگ بشود تا دیگر خطری تهدیدش نکند و بار دیگر دعایش بر آورده می شود و این بار یک ببر بزرگ به سگ حمله می کند و در همان لحظه پیر زن دعا می کند که سگ تبدیل به ببر برزگتری بشود تا بتواند از خودش دفاع کند و این اتفاق هم می افتد. اما از آن روز به بعد موش کوچولو که حالا تبدیل به یک ببر بزرگ و قوی شده بود دیگر با کسی دوست نبود و همه حیوان های دهکده و جنگل اطراف از دست زور گویی و غرور زیاد او خسته شدند تا اینکه خاله پیر زن از خدا خواست تا ببر دوباره تبدیل به موش کوچک بشود و وقتی دعایش برآورده شد ، موش از شدت خجالت دیگر از سوراخش بیرون نیامد.